Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
زمان ثبت : دوشنبه 20 خرداد ماه سال 1387 در ساعت 11:22 PM
نویسنده : پادرا پولادسنج     موضوع : طنز
عنوان : بکارت

الا ای مرد جویای بکارت

به لای پای دخترها چه کارت ؟

بیا و دست بردار از حقارت

نچسب ای شیخ نادان بر بکارت

بکارت مال دورانهای دور است

به زنهای جوان تحمیل زور است

بدنها فرق دارد با بدنها

خصوصا مال دخترها و زنها

همه یک شکل و جور و قالبی نیست

نمیفهمی؟ زن است این طالبی نیست

اگر شد پرد ه ای هرگونه پاره

تجارت کرده پبدا راه چاره

بدوزد پرده را نرس و پرستار

خدایا زین معما پرده بردار

تجارت میکند حفظ بکارت

بود ناموس ها دست تجارت

اگر دارای ناموسی از این راه

به بی ناموسی ات صد بارک الله

گروهی باکره از سکس دورند

کزین بابت گرفتار غرورند

گروهی ترس خورده صاف و ساده

اسیر انجماد خانواده

گروهی پای بند دین و مذهب

به شدت باکره اما معذب

من اینها را که گفتم مستند بود

قوانین ازل بود و ابد بود

ندارد حرف من ردخور ز قرصی

ولی تو باید از دکتر بپرسی



زمان ثبت : یکشنبه 19 خرداد ماه سال 1387 در ساعت 01:26 AM
نویسنده : پادرا پولادسنج     موضوع : طنز
عنوان : تشکر از پدر و مادر عزیز
من از پدر و مادرم متشکرم که منو به دنیایی آوردند که همه در فکر غارت و تملک دیگرانند
از پدر و مادرم تشکر میکنم که منو در سرزمینی بوجود آوردند که دروغ و چپاول و بی احترامی افتخار مردمشه و هیچ کس مسئول هیچ چیز نیست
ازشون قدردانی میکنم که در کشور فقر و جهل و خرافه بوجودم آوردند تا با حماقت و کثافت سرگرم باشم
من از پدر و مادرم متشکرم که در شهری بدنیا اومدم که پولدار یعنی خوب و متفکر یعنی بد
... ... ...
از پدر و مادرم سپاسگذارم که منو وسط جنگ و بمباران و قحطی ، وسط دعواهای خانمان بر اندازشون ، و وسط زد و خوردهای بی رحمانه شون آفریدند تا یاد بگیرم که جز با سرکوب دیگران و باج دادن و چاپلوسی به پلیدیها هیچ راهی برای پیشرفت نیست
ازشون متشکرم که در میان مردمی بدنیا اومدم که همه تو فکر سیر شدن غرایزند و هیچ کس نه به کسی احترام میذاره و نه کسی رو از اعماق وجودش دوست داره
... ... ...
و من از پدر و مادرم بسیار بسیار متشکرم


زمان ثبت : پنجشنبه 16 اسفند ماه سال 1386 در ساعت 00:05 AM
نویسنده : پادرا پولادسنج     موضوع : اجتماعی
عنوان : خودکشی

تو قتل کرده ای میدانستی ؟

کودکی 5 یا 10 ساله را با طنابی سخت در خاطره ات به دار کشیده ای

نوجوانی 15 ساله را در درونت به جرم خواستن سرکوب کرده ای

جدیت، تخصص، بزرگی و مسئولیت خونبهایی بود که به تو پرداختند

و هنوز میترسی ... از زنده بودنش میترسی .... از زنده بودنت میترسی

... ... ...

در آینه بنگر ... این تو نیستی! تو سالهاست که خود را کشته ای ... سالهاست

انسان در آینه دگرانند ! خاندانت، جامعه ات، تاریخت ... شبیه به توست ولی تو نیستی

تو سالها پیش در آستانه حیاط مدرسه به تمسخر دوستانت خود را کشتی

سالها پیش، از شرم زنده بودن در میان خاندان همیشه مرده ات خود را نابود ساختی

و از هراس رویارویی با عشق خود را آنچنان شکستی که دیگر لایق هیچ عشقی نباشی

... ... ...

و تو را اینگونه میخواستند : مرداری چون خودشان

و تو اینگونه شدی : مرداری در میان مردگان ... بی عشق ... بی تحرک ... بی اندیشه

و ایشان هنوز تو را نظاره میکنند ... از هراس آنکه مبادا نمرده باشی