مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
زمان ثبت : شنبه 2 شهریور ماه سال 1387 در ساعت 03:45 AM
نویسنده : پادرا پولادسنج     موضوع : اجتماعی
عنوان : مرد یعنی مرگ ؟

قرن هاست به کشتن عادت کرده ایم

کشتن آشکار دشمنان ، کشتن پنهانی دوستان

کشتن نفسانیات ، کشتن عواطف و احساسات

کشتن بدی ها ، کشتن خوبیهای خطرناک

کشتن دیگران

و کشتن خود

 

برای همین است که اینقدر به مرد و مردانگی بها میدهیم چرا که واژه مرد از همان مردن و کشتن آمده و مردانگی هم ریشه با مردگی است

 

 مردانگی یعنی کشتن یعنی غارت یعنی تصاحب یعنی بزور گاییدن (نیچه)

مردانگی یعنی سرکوب نیازها یعنی کشتن هوای نفس و از بین بردن همه آثار طبیعی حیات در وجود انسان (فروید)

مردانگی یعنی غیرت یعنی متعهد بودن به مرامی که قتل و خونریزی هنوز اوج زیبایی آن است (چنگیز)

مردانگی یعنی حمله یعنی توحش یعنی ظلم یعنی تاریکی (مسیح)

 

زنده باد آنان که ننگ کشتن در نامشان نیست

زنده باد آنان که پیام آوران زندگی اند

 


زمان ثبت : پنجشنبه 16 اسفند ماه سال 1386 در ساعت 00:05 AM
نویسنده : پادرا پولادسنج     موضوع : اجتماعی
عنوان : خودکشی

تو قتل کرده ای میدانستی ؟

کودکی 5 یا 10 ساله را با طنابی سخت در خاطره ات به دار کشیده ای

نوجوانی 15 ساله را در درونت به جرم خواستن سرکوب کرده ای

جدیت، تخصص، بزرگی و مسئولیت خونبهایی بود که به تو پرداختند

و هنوز میترسی ... از زنده بودنش میترسی .... از زنده بودنت میترسی

... ... ...

در آینه بنگر ... این تو نیستی! تو سالهاست که خود را کشته ای ... سالهاست

انسان در آینه دگرانند ! خاندانت، جامعه ات، تاریخت ... شبیه به توست ولی تو نیستی

تو سالها پیش در آستانه حیاط مدرسه به تمسخر دوستانت خود را کشتی

سالها پیش، از شرم زنده بودن در میان خاندان همیشه مرده ات خود را نابود ساختی

و از هراس رویارویی با عشق خود را آنچنان شکستی که دیگر لایق هیچ عشقی نباشی

... ... ...

و تو را اینگونه میخواستند : مرداری چون خودشان

و تو اینگونه شدی : مرداری در میان مردگان ... بی عشق ... بی تحرک ... بی اندیشه

و ایشان هنوز تو را نظاره میکنند ... از هراس آنکه مبادا نمرده باشی



زمان ثبت : شنبه 27 بهمن ماه سال 1386 در ساعت 4:34 PM
نویسنده : پادرا پولادسنج     موضوع : اجتماعی
عنوان : حق من نیست

خیابونهای کثیف و شلوغ با آسفالتهای خراب و درختهای مریض شاید حق تو باشه ولی حق من نیست

دیدن روسری و مانتو سیاه ، لباسهای کثیف ، آدمهای خسته ، ماشین های بدبو شاید حق تو باشه ولی حق من نیست

معاشرتهای بی فایده خانوادگی ، دوستی های منفعتی ، روابط کاری ناهنجار واقعاً حق توه ؟ حق من که نیست

امکانات رفاهی کم ، شادی های سرکوب شده ، خوشی های یواشکی ، علم و کار زورکی ، خرج کردنهای الکی شاید حق تو باشه ولی حق من نیست

... ...

حق من هوای پاکه ، خیابونهای تمیز ،آدمهای زیبا ، ماشین های قشنگ

حق من دوستهای مهربونه ، آدمهای شاد و بی نیاز ، همسایه های خوب و خنده رو

حق من شادیه ، لبخنده ، رفاهه ، دانشه ، لذت بردن از کاره ، لذت بردن از زندگیه نه افتخار به قایم کردنش

... ...

حق داری اگه فکر کنی این نوشته ها رویاست ولی حق من نیست که از حقم به این راحتی بگذرم



   1      2      3      4    >>