زمان ثبت : سه شنبه 13 آذر ماه سال 1386 در ساعت 12:52 PM
نویسنده : پادرا پولادسنج     موضوع : اجتماعی
عنوان : زنجیرهای کهن

سالها پیش از این، همه آدمها باهمدیگه می خوابیدند و توی یک قبیله وقتی بچه ای به دنیا میومد همگی باهم بزرگش میکردند بدون اینکه مهم باشه مادر و پدرش کیه

بعدها که قبایل قدرتمند شدند و تونستند تمدن ها رو بوجود بیارند قضیه ارث و میراث مطرح شد. حالا دیگه پدر و مادر بچه های تولید شده مهم بود که کی هستند. برای مثال در مصر باستان برادرها با خواهرهاشون ازدواج میکردند تا خون خانوادگی با دیگران آلوده نشه

از همینجا بود که غریزه "دوست داشتن همه" با درد "بدست نیاوردن هیچ کس" آمیخته شد و اسمش شد "عشق" یعنی خواستن و نتوانستن !

به خیلی ها انگ "حرامزادگی" زده شد تا ارث و میراث رو از دستشون در بیارند. جلوی عشق بازی جوانها گرفته شد تا یه وقت بچه ای بوجود نیاد. و برای گمراه کردن ذهن ها از موضوع اصلی، همخوابگی بدون اجازه مقامات بالاتر گناه اخلاقی شمرده شد

این مقامات بالا اولش کلیسا بود 1000 سال بعد شد خانواده (بخصوص پدر) و 1000 سال بعدش شد وجدان خود انسانها !

حالا حرف من اینه که باوجود وسایل پیشگیری از تولید فرزندان نامشروع و از بین رفتن سرمایه های کلان و زمینهای بزرگ موروثی در زندگی معاصر و همینطور تبدیل بنیان عاطفی خانواده به دوست و آشناهای مهربون، چرا بازهم عشق بازی با دیگران رو بد میدونیم ؟ چرا فکر میکنیم بوسیدن همدیگه باعث میشه بنیان خانواندگی و زنجیرهای تمدن ازهم بگسلد ؟ چرا وقتی از کسی خوشمون میاد دنبال هزار و یک دلیل اشتباه میگردیم و دنبال این نمیگردیم که از یارو خوشمون اومده ؟ همین، خوشمون اومده به همین سادگی

هنوزهم فکر میکنیم پرداختن به غرایز بدون قید و شرط گناهه

هنوزم دوست داریم زنجیرهای پوسیده کلیسا و قبایل وحشی ثروتمند بر گردنمون باشه

...

ولی واقعا دقت کردید چرا اینطوریه ؟



زمان ثبت : چهارشنبه 30 آبان ماه سال 1386 در ساعت 00:20 AM
نویسنده : پادرا پولادسنج     موضوع : اجتماعی
عنوان : افتخار

همه افتخار مادرانمان در این بود که خود را از لذتهای زندگی محروم ساختند

همه افتخار پدرانمان در این بود که مرگ و جمود را بجای زندگی برگزیدند

و امروز من و تو میراث دار غم مادران و حسرت پدرانیم

... ... ...

چه بهای گزافی دارد شادی و لذت در این ماتم سرای مرده پرور

چه معجزه شگرفی است زندگی در این گورستان تاریک و دور افتاده

... ... ...

برخیز و تاریخ را به آتش نگاهت شعله ور ساز

که چون آذرخش می درد و چون الماس می درخشد

... گرنه بار دیگر محکوم به تکرار خطاهای ایشان خواهی شد



زمان ثبت : دوشنبه 23 مهر ماه سال 1386 در ساعت 01:58 AM
نویسنده : پادرا پولادسنج     موضوع : اجتماعی
عنوان : ترس

 

تا حالا همش فکر می کردم چرا ایرانی ها همدیگرو دوست ندارن یا کشورشونو آباد نمی کنن یا حداقل بهم دیگه کمک کنن آخه بابا ! ولی تازه فهمیدم که ماها از همدیگه وحشتناک می ترسیم :

بچه از مادرش میترسه، مادره از بچش (بنده خداها برای همدیگه شدن سند افتخار)

باباهه از دخترش میترسه، دختره از باباش (همش هم حرص میخورن ، دیدین ؟)

زن از شوهرش میترسه، شوهره از زنش (دروغ میگن که نمیترسن)

پلیس ها از خلافکارا و جوونا میترسن، جوونا و خلاف کارا از پلیس (البته هرکدوم به دلیلی ها)

شهرداری از مهندسا میترسه، مهندسا از شهرداری (همیشه هم اون یکیه که نمی فهمه)

پسره از دخترا، دختره از پسرا (یه وقت بلا سر هم نیارن و ضربه نزنن)

... ... ... هه هه هه ... ... ...

خلاصه خر تو خریه ، همه از هم میترسن !!!!

حالا ماکه میخندیم ولی واقعاً خیلی درده چون تویه همچین جووی دیگه دوست داشتن و خوبی و صداقت معنا نداره . درسته که ما همیشه تو همین وضع افتضاح زندگی کردیم ولی خداییش یه ذره جرأت و اعتماد به دیگری چقدر زندگی رو قشنگ تر میکنه ؟

حالا اگه میخواهی ببینی خودت چقدر میترسی ، دقت کن که چقدر اعتمادت به بقیه کمه !

دیدی چقدر میترسی ؟ طفره نرو میترسی! (منم ازت میترسم ولی خودمو گول میزنم میگم مثلاً یارو در شأن من نیست یا آدما خوبن و من بدم یا خلاصه از این حرفهای بیخود)

ولی بیا یه بارم که شده نترس از این بدبخت ها، تقصیری ندارن 2500 ساله (یا بیشتر) که دارن میترسن !!!



<<    1      2      3      4    >>