نویسنده : پادرا پولادسنج موضوع : اجتماعی
عنوان : داشتن یا بودن
![]() |
![]() |
![]() |
با اینکه تمام زیبایی زندگی انسان به کشف کردنه ، سرمایه داران عزیز با به فروش گذاشتن کشفیات انسانهای بزرگتر این نیاز حیاتی رو به مسخره گرفته اند ! و دیگران هم مثل بچه هایی که نمیدونن اسباب بازی دست ساز چه کیفی داره میرن فروشگاه محصولات فکری طراحارو میخرند و کلی هم خوشحالند.
متأسفانه مردم بیچاره که سرعت زندگی ، تفکر و اختیار رو ازشون گرفته چاره ای جز پناه آوردن به مفهوم "داشتن" ندارند. آدمهای بدبخت فقط به دنبال بدست آوردنند بدون اینکه بفهمند آیا واقعاً چیزایی که دارند به دردشون میخوره یا نه ، از لباس و دوست دختر و ماشین و خانه بگیر تا محبوبیت اجتماعی و دوست های خوب و تحصیلات عالیه . همه رو میشه به روشهای خودشون خریداری کرد !
مسأله اساسی اینه که کسی برای دل خودش این چیزارو نداره بلکه مجبوره و باید داشته باشه وگرنه از قافله عقب میمونه ! و خوب هرچیزی که داشتنی باشه میشه خریدش و روزی فروختش !
شاید فقط بعضی ها که سعی میکنند شبیه بقیه نباشند و یه خورده فکر کنند ، میفهمند چقدر زندگی بقیه آدمها تجاری و تکراری و بی لذته . متأسفانه سختی ماجرا اینجاست که کسی حرفتو باور نمیکنه چون اساساً فکر نمیکنند که ممکنه جور دیگه ای هم بشه زندگی کرد !!
کشور هرکسی براش مثل "مادر" میمونه ،
ازش محبت میبینه، کلی خاطره باهاش داره، براش زحمت میکشه تا شادش کنه و در عوض سرزمینش هم بهش شادی و پیشرفت و خواهرها و برادرهای خوب میده.
ولی افسوس که به مادر مشترک همة ماها شدیداً تجاوز شده !
و اکثر تجاوزاتش از طرف بچه های خودش بوده !
یه شب جوون درس خون، یه شب پیر بی سواد
یه شب بازاری پولدار، یه شب هنرمند فقیر
یه شب لات میدون، یه شب پلیس محله
یه شب امّل مذهبی، یه شب روشنفکر لامذهب
یه شب شهردار، یه شب نماینده مجلس
یه شب دکتر، یه شب مهندس
... خلاصه همه دست پرورده هاش ترتیبشو دادن !
ولی من همچنان به خودم افتخار میکنم که با تمام فاحشه گری هایی که مادرم از خودش نشون داده هنوزم میتونم فکر کنم و درد بکشم و دنبال یه راهی برای شاد کردنش بگردم. چون اونکه خوب نمیشه لا اقل خودم احساس رضایت بکنم.
هرچند خواهر برادرهام اصلاً مثل من فکر نمیکنن، بخصوص اونایی که تازه بلوغ شدن بدشون نمیاد حالا یه سیخی هم به مادره بزنن !
چقدر حیف !
که دختر ها دیگه دختر نیستند ! که زنها دیگه زن نیستند ! بلکه مرد هایی اند با عشوه و خوشگلی خاص !
انقدر دلشونو شکستند که دیگه کسی رو دوست ندارند. از محبت می ترسند.
فکر می کنند عشق یعنی مالکیت، یعنی اسارت، یعنی توسری خوردن !
فکر می کنند عشق یعنی شکست !
زنهایی که باید تولید کنندة عشق می شدند ، الان شدند مصرف کننده های عشق ! حتی حاضرند خرجت کنند تا دوسشون داشته باشی، مثل مرد ها !
بجای اینکه خودشون تکیه گاه احساسات باشند، همشیه دنبال تکیه گاهند !
بجای اینکه یه عالمه دوست های خوب داشته باشند، تعداد دوست های خوبشون چهار پنج تا بیشتر نیست !
حیف از اونهمه عشق که طبیعت بهشون داد تا بدند به بقیه ولی خودشون محتاج عشق شدند ! حیف از اونهمه زیبایی که نتونستند مرد ها رو باهاش رام کنند و جاشو با صفتهای مردونه عوض کردند !
ای کاش دوباره زنی رو ببینم که بی توقع دیگران رو دوست داره.
ای کاش دختری رو ببینم که حاضره از عشق دفاع کنه و شکست نخوره.
ای کاش زن زیبایی رو ببینم که مرد ها رو مرد می کنه.
دختر مهربونی که یه عالمه دوست داره ولی باز هم باهات دوست میشه.
ای کاش ...